تبليغاتX
وقتي كه در صحنه حق و باطل نيستي ، هركجا كه ميخواهي باش ميخواهي به نماز بايست ميخواهي به شراب بنشين...هيچ فرقي نميكند.علي شريعتي
ترازوی سرخ!
ترازوی سرخ!
در شگفتم از کسی که در خانه اش نانی نمیابد و با شمشیر آخته اش بر مردم نمیشورد- ابوذر-


شايد جالب باشد كه بدانيد حلقه اي كه افراد به هنگام پيوند زناشويي بدست مي كنند و اين حلقه نشاني از تعهد و وفاداري همسران است برگرفته از آيين پاك ايران باستان است.
اين ارتباط نزديك ريشه در نگاره ي زيباي فروهر كه بسيار آن را مشاهده كرده ايم دارد.اما پيش از آن بايد به شرح معاني بسياري كه اين نگاره ي زيبا در خود نهفته دارد بپردازيم.


بررسي نگاره فروهر
اين نگاره كه به شكل شاهين است در بسياري از سنگ نبشته ها و آثار قبل از اسلام مشاهده ميشود. در زمان هخامنشيان مهر سلطنتي بوده و گفته ميشود پس از ورود اسلام به ايران براي حفظ اين نماد نياكان ما به آن رنگ ديني داده اند و آموزش هاي دين زرتشت را به آن نسبت داده اند كه اين آموزش ها و مفاهيم نهفته در اين نگاره به شرح زير است:

1-چهره نيم تنه پيرمرد در اين نگاره نشان از دانش و تجربه است و اشاره به فروغ اهورايي  وهومن يا دانش دارد.


2-
حلقه ي دايره اي بزرگ كه پيرمرد از آن عبور كرده نشان دهنده ي اين است كه اين جهان خاكي گذرا است و هركس و همه چيز بايد در راستاي نظم طبيعت قرار داشته باشد و در جهت آباداني اين جهان تلاش كند.


3-
دو بال برافراشته كه ميگويد آدمي بايد از سقوط به كژي و كاستي پرهيز نمايد و همواره اهورايي زندگي كند.هر بال داراي سه رديف است كه نماينده ي چكيده آموزش اشوزرتشت يعني انديشه نيك(هومت)،گفتارنيك (هوخت)و كردارنيك(هورشت) است.


4-
بخش زيرين و دم نگاره كه آن هم سه بخش است و نشانه ي انديشه بد(دژمت)،گفتاربد(دژوخت) و كرداربد(دژورشت) است و انسان بايد با خرد خود همواره از آنها پرهيز كند.
5-
دو پاي پرنده نماينده  سپنته من و انگره من ميباشد كه به عقيده ي اشوزرتشت هر دو گوهرو همزاد هستند و انسان تنها موجوديست كه با نيروي اراده و اختيار ميتواند سپنته منها و خوبي ها را برگزيند و با همه ي انگره منها مبارزه كند.


6-
پيرمرد با دست راست بر افراشته ي خود كه رو به سوي نور (قبله ي زرتشتيان)ايستاده در حال نيايش اهورامزدا،خداي بزرگ هستي بخش است.


7-
اما حلقه اي كه در دست چپ نگاره است نماد مهر و پيمان است كه در آيين مهرپرستي كه قبل از آيين اشوزرتشت در ايران رواج داشته است و به دليل زيبا بودن اين رسم زرتشتيان نيز آن را پذيرفتند.


در واقع اين نماد بعدها در تمام جهان گسترده شد و امروز نمونه ي كوچكي از آن كه همان حلقه ي ازدواج است و هريك از دو نفر به هنگاه پيوند زناشويي آن را به دست چپ خود ميكند تا نشاني از وفاي به پيمان و همدلي باشد.


پس چرا با وجود اين چنين فرهنگ پرباري كه تمام جهان در تحير آنند  بايد به فرهنگ ديگران روي بياوريم؟

|+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:20  توسط ترازوی سرخ  | 

|+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 8:43  توسط ترازوی سرخ  | 

 
”عدالت آن پیک امین است که روزی به نفع تو به سراغت می آید و روز دیگر به ضرر تو در خانه ات را خواهد زد.“
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 1:11  توسط ترازوی سرخ  | 

توحید وعدل
توحید اینست که خدا را تصور نکنی و عدل اینست که خدا را متهم نکنی
|+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:55  توسط ترازوی سرخ  | 

 

 

ای خداوند:

«آنان که به آیات تو کفر می ورزند وپیامبران تو را به نا حق میکشند ، و نیز مردانی که از مردم برخواسته و به عدالت و برابری میخوانند  را نابود میکنند»*  هنوز بر جهان مسلط اند.

عذابی را که مژده فرمودی بر آنان فرو فرست.

-------

*سوره آل عمران-آیه ی 21

                                                                                            نیایش/علی شریعتی        

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 13:26  توسط ترازوی سرخ  | 

اگر سركلاس حاضر باشيم،

 

                                          معلم ظهور مي كند

او در اين عالم، مثل قلب در وجود آدمي است و از جزيي و كلي امور اين جهان درست همچون قلب نسبت به بدن آگاه است.

همه روزه اعمال خير و شر افراد به نظر مباركش مي رسد، از كارهاي زشت شيعيان دلگير و متاثر مي گردد، و اعمال شايسته آنها، او را شادمان مي سازد و درباره انجام دهنده اش دعاي خير مي كند. اگر فقط يك روز از عمر دنيا بيش نماند، حتما ظهور مي فرمايد و جهان را پر از عدل و داد مي كند پس از آنكه از جور و فساد لبريز شده باشد.

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 11:3  توسط ترازوی سرخ  | 

 

خدایا کمک کن عدالت 

                                   واژه گنگ زندگی من نباشد.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:42  توسط ترازوی سرخ  | 

حدیث مسلم

 

 

 

سو گند به الله, انسانها شاهد چنان دوره و زمانه ای خواهند شد که قاتل نخواهد فهمید که چرا آدم کشته و مقتول نخواهد دانست که به چه علت به قتل رسیده ، و این " هرج و مرج" است. هم قاتل و هم مقتول در آتش خواهند بود.

 

(حدیث مسلم)

 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 1:30  توسط ترازوی سرخ  | 

 

 

راه روشن (عدالت و حکومت در کلام  علی (ع)):

 

ü       حکومت ها میدان مسابقه مردان هستند. 432

ü       عدالت را به کار ببند و  از ستم و بیداد حذر کن، زیرا ستم رعیت را آواره میکند و بیداد گری "شمشیر" را فرا میخواند. 468

ü       از عدالت نیست "داوری از روی گمان". 211

ü       روز بازخواست ستمدیده بر ستمکار سختتر است از روز قدرت ستمکار بر ستمدیده.

ü       از تعرض کریمان چون گرسنه شوند و از تعرض فرومایگان چون سیر شوند حذر کنید. 46

ü       هر کس که ما اهل بیت را به دوستی گیرد باید " جامه ی درویشی" را بر تن بپذیرد.

ü       "ثروت" اصل و مایه ی شهوت هاست.

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 3:7  توسط ترازوی سرخ  | 

 

 

عدالتِ برتر!

"عدالت" هر چیزی را  به جای خود مینهد و "بخشندگی" آن را از جای خود بیرون می نهد. عدل نگاه دارنده همگان است و بخشندگی، تنها کسی را در بر میگیرد که بخشندگی نصیبش شده. پس عدالت از بخشندگی شریفتر و برتر است!

(نهج البلاغه.سخن429)

|+| نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 1:43  توسط ترازوی سرخ  | 

 

سزاوار نیست کسی که بر ناموسها و جان ها و  غنیمت ها  و احکام مسلمین ولایت دارد و پیشوایی مسلمانان را برعهده دارد؛

 

* فردی  بخیل و تنگ چشم باشد، تا در خوردن اموالشان حریص شود،

*و نیز والی نباید نادان باشد تا مردم را با نادانی خود گمراه کند،

* و نباید ستمکار باشد تا وظیفه روزی آنان را ببرد،

* و نباید از گردش ایام بترسد تا گروهی را همواره به گروهی دیگر برتری دهد(!)

* و نه کسی که در داوری رشوه میستاند(!) تا رشوه گیرنده حقوق مردم را از میان برده و در بیان *احکام و حدود الهی توقف کند.

* و نه کسی که سنت را فرو می گذارد تا امت را به هلاکت اندازد.

                     

(نهج البلاغه. سخن 131.صفحه303.)

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 22:18  توسط ترازوی سرخ  | 

امام خميني(ره)، در كتاب كوثر:

كسي كه عدالت را در تمام دنيا اجرا خواهد كرد، حضرت مهدي است، آن هم نه عدالت در زمين براي رفاه مردم، بلكه عدالت در تمام مراتب انسانيت.

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 8:55  توسط ترازوی سرخ  | 

صبر خدا

 

 عجب صبری خدا دارد!

 اگرمن جای او بودم

 همان یک لحظه ی اول،

 که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،

 جهان را با همه زیبایی وزشتی،

 بروی یکدگر ویرانه می کردم

 

 عجب صبری خدا دارد!

 اگر من جای او بودم.

 که در همسایه یصدها گرسنه.

چند بزمی گرم عیش ونوش میدیدم،

 نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،

 برلب پیمانه می کردم.

 

 عجب صبری خدادارد !

 اگر من جای او بودم .

 که میدیدم یکی عریان ولرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین، زمین وآسمان را

 واژگون مستانه می کردم .

 

 عجب صبری خدا دارد!

 اگرمن جای او بودم.

 نه طاعت می پذیرفتم،

 نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

 پاره پاره در کف زاهد نمایان،

 سبحه ی صد دانه می کردم

 

 عجب صبری خدا دارد!

 اگرمن جای او بودم.

 برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

 هزاران لیلی ناز آفرین را کوبه کو،

 آواره ودیوانه می کردم .

 

 عجب صبری خدا دارد!

 اگرمن جای او بودم.

 به عرش کبریایی ، باهمه صبر خدایی

 تاکه میدیدم عزیز نابجایی ناز بریک ناروا گردیده خواری میفروشد گردش این چرخ را

 وارونه بی صبرانه می کردم .

 

 عجب صبری خدا دارد!

 اگرمن جای او بودم.

 به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،

 سراپای وجود بی وفا معشوق را

 پروانه میکردم.

 

 عجب صبری خدا دارد!

  اگرمن جای او بودم.

 که می دیدم مشوش عارف وعامی زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش.

 بجز اندیشه عشق ووفامعدوم هر فکری .

 دراین دنیای پرافسانه میکردم .

 

 عجب صبری خدا دارد!

 چرا من جای او باشم ؟

 همین بهتر که اوخودجای خود بنشسته و، تاب تمام زشت کاریهای این مخلوق رادارد !

 وگرنه من بجای اوچو بودم ،

 یک نفس کی عادلانه سازشی ،

 با جاهل وفرزانه می کردم .

 عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

                                                                                         « معینی کرمانشاهی »

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 8:53  توسط ترازوی سرخ  | 

و عدالت است حیات و ظلم مرگ و نابودی

و عدالت است معشوق مطلق انسانیت که بشر از آن می گریزد. 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 17:47  توسط ترازوی سرخ  | 

آنروز که اسلام را برای او معرفی کردند ..........

 آنروز که اسلام را برای او معرفی کردند ..........

اسلام این قدر ها وسیع نبود .... و ظهور را نه در اصول دین خوانده بود و نه در فروع دین !ولی در یک شعر کودکانه همه چیز رنگ باخت ،شعری که او را با باور ظهور تنها گذارد :امام اول علی ...امام دوم حسن......و.... دوازدهم غایب است زنده ولی حاضر است .. آری او باید این مسئله را در بحث امامت خوانده باشد .اما او فقط چیزی می داند که آنقدرها مهم نیست برای او ناراحت کننده تر از هر چیزی آن است که چرا کسی آن زمان که دخترکی بودچیزی به او نگفت که با دستان کوچکش دست به دعا شود و با همه ی مهربانی اش برای او دعا کند؟

او می خواهد این بار معنی کلماتش را خود از فرهنگها بیرون بکشد .منجی کیست؟ وعدل چیست ؟ عادل کیست ؟ومنتظر کیست ؟ اما آیا به جزءکتابها منبع دیگری را او می شناسد ؟ نه! ولی پاسخ مبهم همه کتابها به او می فهماند که این بار هم  نمی شود.وشاید کتابها خیلی خوب توضیح داده اند ولی او نگاهی به دورو برش می اندازد و می بیند که نشانی از آنچه که در کتابها نوشته اند نمی توان جستجو کرد.شاید چون او اندکی دیر پا به عرصه گذارده است !عرصه ای که هرروز رنگ جنگ و ناعدالتی ها پر رنگ می شود و او دیگر درک روشنی از عدل ،عادل،منجی و کلماتی از این قبیل راندارد.و همه چیز گنگ می ماند.

                                                                                                                         

                                                                                                                                              معصومه نوروزی

 

 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 9:10  توسط ترازوی سرخ  | 

ترازوي سرخ !

 

بهشت در سایه ی "شمشیر"ها ست! (رسول اکرم(ص))

 

 

خدايا كجاست عدالت علي؟ عدالتي كه حتي به فكر حق يك زن يهودي هم هست. عدالتِ علي  كجاي اين شهر خاك ميخوره.؟

از اين سر شهر تا اون سر شهر كه بري طعم عدالتِ شهر رو ميچشي!

چقدر بي تفاوت از كنار اين تضاد ميگذريم! " تضاد طبقاتي" معضل كمي نيست.

آيا تاريخ ميتونه بار ديگه عدالت علي تجربه كنه؟

يه سري به شهربزنيم...(سياحت!)

 اين ورِ شهر فقر بي داد ميكنه!...

" فقر كه از دري وارد شد ، دين و ايمان از در ديگر خارج ميشود!"

" سري كه معاش ندارد ،معاد ندارد!"

اين از اين ورِ شهر!

مي ري بالا تر...

"ثروت اصل و مايه ي شهوت هاست!"....مايه ي غفلت! بي ديني!

" ثروت در جايي جمع نميشود مگر اينكه حقي پايمال شده باشد!"

خدايا چه طور عده اي ميتونن بي تفاوت از كنار اين حرف بگذرن؟؟

وقتي عدل تو جامعه اي نباشه ، ايمان هم وجود نداره (!)

خدايا آيا كساني كه سرنوشت  جامعه ما به دستشونه...همه اين ها رو مي بينن و نمي بينن؟؟

براي رسيدن به عدالت بايد رنج كشيد...درد...تلخي...!

تا حالا دقت كردي چرا وسط ترازوي دادگستري يه شمشيره؟

" عدالت با من بميرم و تو بميري...تعارف و مصلحت بازي بوجود نمياد"...عدالت شمشير مي خواد!...

 عدالتِ علي ، "ترازويِ علي" ، سرخ بود....!!! عدالتِ علي خشك  و خشن بود!

علي...، علي...علي...

علي اگه الگوي جامعه ما ، الگوي حكومت ما بود ،اگه...اگه...

تلخي حرفم به خاطرِ تلخيِ حقيقتِ...بر من ببخشيد اگه شما هم عقیده دارید برای رسیدن به عدالت باید تلخی و رنج کشید.

 

                                        

              شیرین ملک محمدی 

|+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 5:26  توسط ترازوی سرخ  | 

موعود!

موعودا!

دير هنگامي است که چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره هاي اشتياقت، سوخته ايم باغ آرزوها به شوق بهار روي تو خزان ها را مي شمارد و چکامه هاي خونين شقايق را مي نگارد؛

نرگس ها داغ هجر تو بر سينه دارند؛

عروسان چمن جز به مژده جمال دلارايت سر زحجله عيش برنيارند؛

مهديا!

معراج نشيني بگذار و از پرده غيبت به دراي و رخسار محمدي بنماي؛

که خيل منتظران به جان آمده از حقارت و عيدهاي دنيايي، چشم بر بلنداي وعده ديدار تو دارند.

اي گوشوار عرش الهي! آرمان انتظار را به کوله بار صبر و يقين، بر دوش مي کشيم و به ترنم آواي ظهور سرخوشيم، هر بامداد ، ياد طلوع تو را در سينه مي پرورانيم و پرتو چهره تو را در ديده نقش مي زنيم.

عمري است که اشک هايمان را در کوره سوزان حسرت ها انباشته ايم و انتظار جمعه اي را مي کشيم که جويبار ظهورت از پشت کوه هاي غيبت سرازير شود، تا آن کوره را بدان آب غاموش سازيم و آن حسرت ها را به دريا ريزيم.

سبکبار تن خسته امان را در زلال آن بشوييم.

اي اميد بي پناهان، بيا...بيا.

از ثري تا به ثريا، دل هاي بي قراران، شيداي يک نگاه توست.

از سوي تا ماسوي جان هاي بي پناهان، نثار قدم هاي تو باد.

بيا و روزه داران غيبت را به افطار فرج بنشان و قضاي عهد انتظار را دستي برافشان.و عدل را تو برایمان معنایش بخش ای عدالت از تو معنا یافته .

معصومه نوروزی

|+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 23:18  توسط ترازوی سرخ  | 

بدون شرح!

کاریکاتور از: شیرین ملک محمدی

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 12:55  توسط ترازوی سرخ  | 

یک با یک برابر نیست!

" يك با يك برابر نيست...(!)"

 

يك اگر با يك برابر بود

معلم پاي تخته داد مي زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان

ولي آخر كلاسيها

لواشك بين خود تقسيم ميكردند

و آن يكي در گوشه اي ديگر جوانان را

 ورق ميزد

با خطي خوانا بر روي تخته اي كز ظلمتي تاريك

غمگين بود

تساوي را چنين نوشت: يك با يك برابر است!

از ميان جمع شاگردان يكي برخواست

هميشه يك نفر بايد به پا خيزد...

به آرامي سخن سرداد:

تساوي اشتباهي فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره شد و

معلم مات برجا ماند

و او پرسيد: اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آيا باز يك با يك برابر بود؟
سكوت مدهوشي بود و سوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد

آري برابر برابر بود!

و او با پوزخندي گفت:
اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه زر و زور به دامن داشت بالا بود

وآنكه قلبي پاك و دستي فاقد از زر داشت پايين بود

اگر يك فردِ انسان واحد يك بوداين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسيم: يك اگر با يك برابر بود،

نان و مال مفتخوران از كجا آماده ميگرديد؟

يا چه كس ديوار چين ها را بنا ميكرد؟

يك اگر با يك برابر بود

پس آنكه پشتش زير بار فقر خم مي شد

يا كه زير ضربت شلاق له ميشد

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسد:

 

 " يك با يك برابر نيست...(!)"

                                                                                                    خسرو گلسرخی

 

       

 

                  

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 2:40  توسط ترازوی سرخ  | 

 

آری چنین بود برادر!

 

او پنج هزار سال پيش در اينجا مرد! كسي كه سالها بار سنگين سنگهايي را به دوش كشيد تا به فرمان فرعونيان  براي آنها گورها بسازد. و اهرام...

ومن خواستم كه گزارش اين پنج هزار سال اخير  را كه او نديده به او شرح بدم كه: از وقتي تو رفتي ما همچنان در كار ساختن تمدن ها بوديم. همچنان در سنگ كِشي. و زير فشار و ظلم مي مرديم و...

اما برادر ناگهان يك تحول بزرگ بعد از رفتن تو بوجود آمد، فرعونها تغيير عقيده دادند و روشنفكر شدند و ديگر به مرگ ناينديشيدند و ما مژده بزرگي را احساس كرديم كه اون نجات يافتن از  آوردن سنگها و ساختن گورها بود.

***

اما برادر اين يك شادي ديرپا بود. اين بار سنگ ها را حمل ميكرديم نه براي گورهاشان كه ديگر به گورهاشان اهميتي نميدادند ،بلكه براي قصرهاشان.

برادر يك مژده بزرگ ديگر فراهم آمد پيامبران بزرگ در روي زمين برخواستند. اينان از جانب خداوند مي آمدند. زردشت بزرگ- ماني بزرگ- كنفسيوس حكيم! براي نجات ما روزنه اي باز شد. خدايان براي نجات بردگان دست به كار شده بودند تا عدالت را جانشين ستمگري بكنند. اما برادر ديدم اينها بي استثنا و بي درنگ بي آنكه به ما اعتنا كنند راهي كاخي ميشدند و قصري.

زردشت كه راهي بلخ شد و به درگاه گشتاسب رفت. و ماني آمد . اما ديدم كتاب آسماني اش را تقديم شاپور پادشاه ساساني كرد. و در  ركاب او خطبه خوانده.

 ومن قرباني ساختن اين قصرهاي عظيم. اما نه ...ناگهان ديدم دركنار قارون ها و فرعونها طبقه ديگري  هم به نام "روحانيون رسمي" بوجود آمد و بعد در كنار اين قصرها ما بايد سنگ كشي ميكرديم براي ساخت معبدهاي باشكوه. و بعد جانشينان پيامبران ما را دست بندي ديگر زدند و به نام زكات غارتي ديگر كردند. و ما هزاران سال بدبخت تر تز تو ورنوشت تو گور ساختيم و قصر ساختيم و معبد ساختيم.

احساس كردم كه خدايان نيز با بردگان دشمن اند . و دين نيز بند ديگريست براي بردگي ما.

 و بعد معتقد شدم برادر همچنان كه حكيمان ميگويند، دانشمندان بزرگ كه از ما بهتر ميانديشند و ميفهمند(مرداني همچون ارسطو): برخي براي آقايي به اين دنيا مي آيند و برخي براي بندگي. ومن يققين كردم كه ما براي بردگي به اين دنيا آمده ايم و سر نوشتي جز اين نداريم.

اما برادر ناگهان خبر يافتيم كه مردي از كوه سرازير شده است. و فرياد زده است. : كه من از جانب خدا آمده ام. ومن باز به خود لرزيدم كه باز فريبي تازه! اما زبان كه به سخن گشود براي من باور كردني نبود. ميگفت: من از جانب خدا آمده ام و خدا اراده كرده است تا بر همه بردگان و بيچارگان زمين منت بگذارد و آنها را پيشوايان جهان و وارثان زمين قرار دهد.

عجبا!... چگونه است كه خدا براي نخستين بار با بردگان سخن ميگويد. و به آنها نويد نجات ميدهد؟

اما باز باور نكردم. گفتم او نيز همچون پيامبران ديگر مبعوث شده است تا قدرتي تازه بيافريند.

اما گفتم نه! او مرديست يتيمي بوده است. و براي مردم اين شهر گوسفند چراني ميكند. عجبا! چگونه است كه خداوند فرستاده خود را از ميان چوپانان برگزيده است؟

برخود لرزيدم كه براي نخستين بار ازميان ما پيامبري برخواسته است.

برادر به او ايمان آوردم! به خصوص وقتي ديدم كاخي كه او براي خو ساخت چند اتاق از گل بود و بارگاه و تختي كه براي خود ترتيب داد يك تكه چوب پوشيده از شاخه هاي خرما بود. و تا مرد همچنين مرد!

او مرد! باز ناگهان ديدم برادر باز معبدها پرشكوه و عظيم بنا شد به نام او و شمشيرهاي فرعون باز بر سر ما كشيده شد بر رويش آيات جهاد. و باز بيت المالها سرشار از ثمره غارت ما!

باز همان چهرهاي قاروني و فرعوني و چهره هاي قديسين دروغ به نام خلافت الله و رسول الله باز بر جان ما تازيانه شرع نواختند و باز ما به بردگي افتاديم تا مسجد بزرگ دمشق را بسازيم. باز مناره ها و وحراب هاي پرشكوه...كاخ سبز!

نا اميد شده بودم!

نا گهان ديدم برادر ديدم قبل از من يكي ديگر قرباني مظلوم اين محراب هاست. علي! علي برادر! خويشاوند آن مرد پيام آور بود و در محراب همين عبادت الله كشته شد پيش از من برادر و پيش از ما.

عجبا! اين بود كه برادر يافتم! يافتم! مردي را پس از پنج هزار سال يافتم كه از خدا سخن ميگويد اما نه براي خواجگان! براي بردگان.

عبادت ميكند نه چون موبدان مردم را بفريبد و ميجنگد برادر. ميجنگد! شمير پر آوازه اش قاطعتر و كوبنده از همه آن شمشيرهاييست كه من در اين پنج هزار سال شناختم اما همواره بر سر كساني كه همواره بر سر ما شمشير ميزدند.

مرد جهاد است مردي كه پيدا كرده ام. مرد عدالت است. عدالتي كه اولين كسي كه قرباني عدالت خشك و خشن او شد برادر خودش بود! برادر!

من اكنون آمده ام برادر كنار يك خانه گلين، متروك، خاموش. ياران آن پيام آور از گرد اين خانه كنار رفته اند و تنهاست. همسرش تن به مرگ داده است و خودش درنخلستانهاي بني نجار، تمام رنجهاي پنج هزارساله ي من وخودش را برادر با خدايش ميگريد!

(خلاصه ای از مقاله: آری چنین بود برادر! علی شریعتی.)

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 3:32  توسط ترازوی سرخ  |